

0
چی شد که بیندو به وجود اومد!
منتشر شده در 1405/03/28
در آغاز، تنها یک دانه بود. یک دانه که در آغوش خاک افتاد و منتظر ماند تا رشد کند، اما زمین تصمیم دیگری گرفت.🌝🐣
رعد و برقی ناگهانی، دانه را به دو نیم شکافت.🌩 نیمی به پایین کشیده شد، در تاریکی و رطوبت و سکوت، و نیمی به بالا پرتاب شد، میان نور و رنگ و وزوز زنبور ها.🐝
اینگونه، دو نیمهی «بیندو» از هم جدا شدند.
نیمهی اول، در زیر برگهای توتفرنگی و گلهای وحشی به دنیا آمد. آفتاب پوستش را نوازش میداد و گیاهان برایش آهنگ می نواختند. او با نسیم میرقصید و از میوه ها درس میگرفت. هیجانزده، پرشور، پر از رویاهای بزرگ و لحظهای آرام نمیگرفت.
نیمهی دوم، همراه با کرمی دوستداشتنی، در اعماق زمین رشد کرد. خانهاش بین ریشهها و تونلهای باریک بود. او با قارچها و سنگهای نرم همبازی شد. تاریکی را بلد بود، سکوت را میفهمید، و یاد گرفت شنوندهی خوبی باشد. نگاهش همیشه عمیق بود، و قلبش پر از رازهای خاک.
اما روزی، اتفاقی افتاد.
زنبوری از دنیای بالا، راهش را گم کرد و تا عمق زمین پایین رفت. برای لحظهای، نور در تاریکی نفوذ کرد. و همان روز، کرمی از اعماق زمین، جسارت به خرج داد و سر از سطح بیرون آورد. پا روی خاک نمخورده و برگهای روشن گذاشت. برای لحظهای، سکوت در میان هیاهو پیچید.
این نخستین تماس دو دنیا بود.
از همان روز، همهچیز آهسته دگرگون شد. در دل زمین، دیگر سکوت مطلق ساکن نبود. گیاهان به شکلهایی غریب و خیالانگیز روییدند و به هم متصل شدند گویی میخواستند دنیای یکدیگر را یاد بگیرند. خورشید به درون خاک نفوذ کرد انگار که جایگاه اصلی خود را یافته باشد.
سفر آغاز شد؛ سفری در شکاف نور و تاریکی، جایی که زمزمهی برگها به پژواک سنگها رسید.
وقتی بالاخره همدیگر را یافتند، گویی دو نیمهی متضاد یک کل بودند. تاریکی یکی، روشنی دیگری را برجسته کرد. یکی تعادل را آورد، دیگری زندگی را به جریان انداخت و در تضادشان معنا یافتند. هرکدام بخشی از دیگری را در خود داشتند. نه برای شبیه بودن، بلکه برای کامل شدن.
و اینگونه، «بیندو» متولد شد. نه فقط یک اسم، بلکه یک جهان کوچک متعادل. جهانی برای آنهایی که بخشی از خود را هنوز پیدا نکردهاند. با استیکرهایی که حرف میزنند، دفترهایی که قصه مینویسند، و پلنرهایی که رویاها را نقشه میکنند.
